پناهم بده
منو تو آغوشت بگیر
نگاهم کن
نوازشم کن
اشکامو پاک کن
...................... مهربونم باش
حدیث تکرار مکرر ثانیه های دل تنگی
پناهم بده
منو تو آغوشت بگیر
نگاهم کن
نوازشم کن
اشکامو پاک کن
...................... مهربونم باش
این روزا اینقد وقت دارم که خودمو توش گم کنممممممممممم.....
سلام....
تکرار میکنم...... سلام..... سلام........
حالا اینجا بعد این همه سال و این همه سرگشتگی دوباره میرسم به نقطه اول!
من به تنها چیزی که دل خوش بودم تکرار بود. تکرا طعم خوش دلشوره. تکرار طعم خوش اضطراب. تکرار طعم خوش انتظار. اما انگار که سرنوشت چیز دیگری میگوید. انگار که بعد از این همه دلدادگی دوباره گرفتار حلقه ی تکرار شدم اما اینبار تکرار طعم تلخ نبودن. تکرار طعم تلخ بی کسی. تکرار طعم تلخ بی هویتی...........
حالا بعد این همه سال و ماه که نبودم دوباره هستم و نیستم.و دوباره گرفتار تکرارم. و اینبار گرفتار حدیث تکرار مکرر ثانیه های دلتنگیم...................................
پ.ن: با عرض پوزش.......
هنوز در میان رویاهای شبانه غوطهور بودم که تماس چیز تیز و خشنی را روی پوست صورتم حس کردم. حالا که فکرش را میکنم میبینم که داشتم خواب تو را میدیدم. تو ایستاده بودی در دورترین جای دنیا نسبت به من و همان پوزخند همیشگیات را روی لب داشتی. چشمهایم بیاختیار از دیدنت نم برداشته بود که حس کردم کسی با چیزی زیر پلکهای بستهام خط میکشد. شاید خود تو بودی که با دستمال حریرت – همان که نقش گل صورتی داشت – داشتی اشکهای مرا پاک میکردی. اما آن چیزی که روی پوستم کشیده میشد خیلی خشنتر از یک دستمال حریر بود. همین بود که چشمهایم را به زور باز کردم تا ببینم چه خبر است. به محض باز شدن لای پلکهایم چیز سیاه کوچکی به سرعت حرکت کرد و روی صورتم پایین رفت.
هیچ تکانی به خودم ندادم. نه آنکه ترسیده باشم و شوکه شده باشم، نه! بر عکس دلم میخواست دوباره بخوابم تا باز تو را ببینم. به خاطر همین بود که دوباره چشمهایم را بستم و منتظر ماندم تا تو دوباره برگردی سر جای خودت، در دورترین جای دنیا! آرام آرام داشت پشت پلکهایم سنگین میشد و تو داشتی از پشت دورترین جای دنیا سرک میکشیدی که ببینی من آمدهام یا نه، اما دوباره همان چیز تیز روی پوستم کشیده شد. سعی کردم همانطور با چشمهای بسته، حدس بزنم چیست...
انگار که چنگک کوچکی بود که روی پوست صورتم مخصوصا، زیر بینیام، حرکت میکرد. شاید هم یک چیز پر از مو بود که مدام روی لبها و زیر گونههایم کشیده میشد. خیلی سخت بود حدس زدنش! بعد مدتی به این نتیجه رسیدم که با چشم بسته به هیج جایی نمیرسم و باید چشمهایم را باز کنم. دستم را روی صورتم کشیدم و سعی کردم که آن چیز را بگیرم. بالاخره هم موفق شدم. مثل اینکه موجود زندهای بود چون مدام سعی میکرد از لای انگشتهایم در برود. اما من محکم گرفتماش و آوردماش جلوی صورتم. فقط کافی بود چشمهایم باز شود تا ببینماش. نفرتانگیز بود. سوسک سیاه گندهای لای انگشتهایم دست و پا میزد!
پ.ن:
1- خیلی وقت نبودم. شاید خیلی وقت دیگهام نباشم. به هر حال هر موقع حس کنم میتونم بنویسم، حتما مینویسم...

«امتیاز زنی که عشق ما به وی بیش از محبت او به ماست در آن است که همواره قواعد عقل سلیم را از یاد ما میبرد. برای آنکه چینی بر پیشانیتان نقش نبندد، برای آنکه حالت قهرآلود لبان شما که به کمترین امتناعی غمگین میشود محو گردد، ما مردان مسافات را به طرز معجزه آسایی در مینوردیم، خون خود را ایثار میکنیم و آینده را به مصرف میرسانیم... »
زنبق دره – اونوره دو بالزاک
نمیدانم تو کجایی و چه میکنی. اما انگار که اینجایی. تو در دورترین فاصلهات به منی و انگار که نزدیکتر از همیشهای. دیروز بیخودی هوس کردم که قدمی توی چهارباغ بزنم. همیشه اینکار را دوست داشتهام. البته نه هر زمانی. نیمهشب باشد بهتر است. نیمهشب که باشد انگار که همه چیز و همه کس از آنسوی زمان - همان هنگامی که اصفهان برای خودش کسی بود! – به تو خیره میمانند و تو از قدم زدنت در لابلای آن همه افسانههای شرقی لذت میبری.
دیشب اما این گردش تاریخی ناکام ماند. آرزوها و رویاها قدرتشان خیلی بیشتر از چهارتا داستان و افسانهی پیزوری و زوار در رفته بودند. این بود که من ماندم و تو و تمام آرزوهای باران خوردهام. بیخودی فکر میکردم که زمانی تو را به دست میآورم، مثل همه چیزهایی که میخواستم و به دست آوردم. تو پرنده بودی و پرواز میکردی و من بیهوده میاندیشدم که روزی به دام من گرفتار میشوی. غافل بود، غافل! تار و پود دام من سستتر از تار عنکبوت بود...
این روزها همه چیز بوی امتحان میدهد و من در حال تجربهی بیخیالی مطلق با تو هستم. یاد تو شیرین است. یاد تو با من بازی میکند و مرا با خود میبرد به دل دنیای افسانههای شرقی. با یاد تو گاهی خود را همراه با حافظ و در میکدههای شیراز میبیننم و مست میشوم. گاهی کنار بیابان می نشینم و به زجههای دل خراشیدهی مجنون گوش میدهم و گاهی نالهی تیشهی فرهاد میشوم. کاری که از من ساخته نیست. تنها میتوان آرزو کرد. و من آرزو خواهم کرد. نه آرزوی اینکه روزی مرا ببینی که آرزوی اینکه روزی مرا بخوانی...
